آخرین‌حرف‌ها‌...
شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386
« ایمیل من »
 
 
سلام
 
من که برای شما کامل توضیح داده بودم ...
گفته بودم نمی‌تونم حضور ماسک‌ها رو تحمل کنم ...
باور کنید خیلی اذیت می‌شدم ... می‌دونم تو حرفاتون تعارف نیست ولی نوشته‌های من برای کسی مهم نبود ...
نگید "توهین"، حس بدی بهم میده ...
 
چطوری براتون توضیح بدم حسم رو ... نوشتنش سخت ِ ...
آدم هر چقدر هم تو این دنیای مجازی راست بگه و صادق باشه آخرش همه باز دنبال این هستن که واقعیتِ پشت این اسم چیه ... این آدم کیه ... اسمش ... سنش ... قیافه اش ... و ...
خسته شده بودم ... دلم می خواست اگر هم می‌نویسم ، جایی بنویسم که اطرافیانم دنبال این چیزا نباشن ...
 
و یه چیز ِ دیگه :می‌دونین ... از بچگی که می‌دیدم وقتی یه آشنا مهمون خونواده میشه همه چیز فرق میکنه یه سئوال تو ذهنم تکرار میشد : چرا جلوی مهمون همه چیز باید خوب باشه؟
چرا بهترین لباس ها رو جلوی اونا بپوشیم؟
چرا خوراکی‌های خوشمزه مال وقتی ِ که مهمون میاد؟
چرا مامان و بابا وقتی مهمون داریم نه با ما دعوا می کنن  نه خودشون با هم بحث می‌کنن؟
چرا مهربونی‌ها ، تمیزی‌ها و خلاصه همه‌ی چیزای خوب مال وقتی ِ که یه آشنا مهمون خونه‌مون شده ...؟ 
 
بزرگ‌تر که شدم دیدم این قانون فقط مال خونه‌ی ما نیست ... شاید مال همه‌ی خونه ها هم نباشه ، اما مثل ما هم زیاد ِ !
وقتی چند سال پیش تدریس خصوصی می کردم می‌دیدم یکی از شاگردام تمام مدت تدریس نصف حواسش یه جای دیگه‌ست ... نگران ِ ... استرس داره ... کم کم فهمیدم می‌ترسه خواهر و برادرها یا مامان و باباش صداشون بره بالا یا حرف زشتی بزنن که من بشنوم و خلاصه آبروی اون بره ... قبل از اینکه من برم خونه‌شون هم کلی سفارش می‌کرده که حواس‌شون باشه و مراعات کنن ... خلاصه تمام مدت حضور من اونا خودشون رو تو قفس احساس می‌کردن و بودن من براشون عذاب بود ... 
نه تنها اون جا که جاهای دیگه‌ای هم که می‌رفتم یا اگه دوستی خونه‌ی خودمون میومد این حس تو قفس بودن رو میدیدم ... و شاکی بودن بقیه‌ی اهل بیت ، وقتی که اون مهمون فقط مهمون یه نفر از اون خونواده بود ، مثلا مهمون یکی از بچه‌های اون خونواده ...
 جوون که بودم به خودم می‌گفتم من حاضر نیستم این بازی مسخره رو ادامه بدم ... مگه نزدیک‌تر و مهم‌تر از خونواده هم داریم؟ اگه مادر یه خونواده باشم همه چیز بهترینش باید مال خود خونواده باشه ... بهترین ظاهر ، بهترین لباس ، بهترین خوراکی ، بهترین اخلاق ، بهترین کلمات ... انقدر که حضور یا عدم حضور دوست فرزندم تاثیری روی نوع حرف زدن و نوع برخوردها و ... خونواده نداشته باشه که همش منتظر رفتن اون باشن ... همه چیز باید بدون هیچ سانسور و ظاهرسازی‌ای رو باشه ... 
 
خلاصه اینکه با خودم فکر می کردم حاضر نیستم این ظاهرسازی‌ها رو ادامه بدم ... اولین کار اینه که بهترین‌ها رو می‌سازم، بعد، از هر ظاهرسازی‌ای دوری می‌کنم ... 
"از هر ظاهرسازی‌ای دوری می‌کنم"   
 
این خیلی برام مهم شد ... انقدر که تو این سال‌های اخیر روی همه‌ی رفتار‌هام تاثیر گذاشت ...  
سه هفته پیش  یه دفعه به خودم اومدم و دیدم بدون اینکه بفهمم همون کار گذشتگانم رو دارم ادامه میدم ... دارم جلوی آشنا‌ها ظاهر‌سازی می‌کنم و یه جایی بی‌نام و نشون واقعیت‌های ذهنم رو بیرون می‌ریزم ... دیدم یاهو 360‌ام رو که دوست‌ها و آشناهای عالم واقعی می‌بیننش رو ول کردم و اومدم یه جایی با یه اسم مستعار می‌نویسم ... اگه این ظاهرسازی نیست پس چیه؟
دیدم منم دارم همون کار مادرها و پدرهام رو تکرار می‌کنم : پنهان کردن خود واقعی‌ام از کسایی که می‌شناسنم!
به خودم گفتم اگه مردی و از ظاهرسازی بدت میاد برو اون جایی که همه می‌شناسنت حرف بزن ... تا کی سانسور ... تا کی ظاهرسازی ...؟
اون جا همه واقعی هستن ... همه تو رو می‌شناسن ... تو هم اونا رو می‌شناسی ... دیگه دنبال این که تو کی هستی نمی‌گردن ... تو هم احساس بازیچه شدن نمی‌کنی ... و خود گشودگی رو تمرین می‌کنی ... 
 
این شد که این طوری شد ...
 
 
نمی‌دونم چقدر تونستم حسم رو برسونم ... اگه جایی‌اش گنگ ِ بگین تا بازم توضیح بدم ... دلم نمی‌خواست به بقیه توهین کنم ... ولی باور کنین همه‌ی حسم می‌گفت برای هیچ کس بود و نبود وبلاگم فرقی نمی‌کنه ...